![]() |
![]() |
|
| من گرفتار سنگینی سکوتی هستم، که گویا قبل از هر فریاد لازم است |
|
شبی که یتیم نوازی کردی...
|
|
+ نوشته شده در
91/02/24ساعت 19:55 توسط غریبه ای آشنا |
|
|
و گرمی یه صفایی که هرگز سرد نخواهد شد، گرمایی که تا اعماق دل ما نفوذ کرده و همیشه گرم خواهد بود،..
|
|
+ نوشته شده در
91/02/24ساعت 19:52 توسط غریبه ای آشنا |
|
|
اگر لختی به بغض دیدگانم فرصت دهم، عالم را سیل فرا خواهد گرفت.
|
|
+ نوشته شده در
91/02/24ساعت 19:51 توسط غریبه ای آشنا |
|
|
کسی که فقط با رفتنش دلها را شکست.
|
|
+ نوشته شده در
91/02/24ساعت 19:50 توسط غریبه ای آشنا |
|
|
و چه خوب که عاقبت راه جاودانگی باشد...
|
|
+ نوشته شده در
91/02/24ساعت 19:50 توسط غریبه ای آشنا |
|
|
و مرگ پایان کبوتر نیست.
|
|
+ نوشته شده در
91/02/24ساعت 19:46 توسط غریبه ای آشنا |
|
|
و لبخندی که از یاد نخواهد رفت، هرگز!
|
|
+ نوشته شده در
91/02/24ساعت 19:45 توسط غریبه ای آشنا |
|
|
و آن شب با دیدن تو احساس غربت نکردم!
|
|
+ نوشته شده در
91/02/24ساعت 19:45 توسط غریبه ای آشنا |
|
|
انسان فانی است و معرفت ها باقی است!
|
|
+ نوشته شده در
91/02/24ساعت 19:44 توسط غریبه ای آشنا |
|
|
خوشا که آدم هایی خوب مردنی دارند! (و آدم هایی که خوب می میریند)
|
|
+ نوشته شده در
91/02/24ساعت 19:44 توسط غریبه ای آشنا |
|
|
چه زیباست از انسان معرفت خالص بر جای بماند!
|
|
+ نوشته شده در
91/02/24ساعت 19:39 توسط غریبه ای آشنا |
|
|
دلتنگ قلمم!
|
|
+ نوشته شده در
91/02/15ساعت 14:4 توسط غریبه ای آشنا |
|
|
در جستجوی جرعه وقتی برای مطالعه ام، فارغ از همه ی هیاهوها... چند ساعتی من و کتابهایم، تنها! |
|
+ نوشته شده در
91/02/14ساعت 12:39 توسط غریبه ای آشنا |
|
|
می سوزم اما نمی سوزانم!
|
|
+ نوشته شده در
91/02/13ساعت 19:33 توسط غریبه ای آشنا |
|
|
کماکان مارها می گزند، و پادزهرها مرهمند!
و من در میان زهر و پادزهر درد می کشم، می سوزم، و دم نمیزنم... |
|
+ نوشته شده در
91/02/13ساعت 19:33 توسط غریبه ای آشنا |
|
|
روزی صد بار سر میرم و زیر خودمو خاموش می کنم!
|
|
+ نوشته شده در
91/01/31ساعت 20:17 توسط غریبه ای آشنا |
|
|
شک مقدمه ی یقین است و من عمری است که در شک و تردید به سر می برم!
|
|
+ نوشته شده در
91/01/24ساعت 20:42 توسط غریبه ای آشنا |
|
|
یه باد پاییزی، در بهار، تمام شکوفه ها رو پر پر می کنه؛ درست مثل یک اخم و خم ابرو که ...
|
|
+ نوشته شده در
91/01/22ساعت 21:1 توسط غریبه ای آشنا |
|
|
با تدبیر می توان تقدیر را تغییر داد، بی تدبیری مان را پای تقدیر نگذاریم.
|
|
+ نوشته شده در
91/01/11ساعت 1:7 توسط غریبه ای آشنا |
|
|
دلی که به کوچکی سر سوزنی است، اگر بشکند عالمی رو زیر و زبر می کند.
|
|
+ نوشته شده در
91/01/03ساعت 9:55 توسط غریبه ای آشنا |
|
|
در باغچه ی دلم چند گل وحشی کاشته ام، به خیال آنکه آن ها را رام کنم؛ اما چند صباحی است که آن ها مرا رام کرده اند.
|
|
+ نوشته شده در
91/01/03ساعت 9:54 توسط غریبه ای آشنا |
|
|
یا کریمی در زیر سقف آسمان، بر نرده های پنجره ی دلم، آشیانه ای ساخته؛ و هر روز با بغ بغوهایش مرا به سوی خدا فرا می خواند... |
|
+ نوشته شده در
91/01/03ساعت 9:52 توسط غریبه ای آشنا |
|
|
روزها و دقایق بر ما می گذردند و ما چون دیروز، هر روز را میگذرانیم.
|
|
+ نوشته شده در
90/12/16ساعت 11:0 توسط غریبه ای آشنا |
|
|
در جاده های پر پیچ و خم زندگی؛ پنچر، می رانم!
|
|
+ نوشته شده در
90/12/16ساعت 10:57 توسط غریبه ای آشنا |
|
|
در تلاطم امواج این دریای بیکران، مبهوتم! |
|
+ نوشته شده در
90/11/02ساعت 21:32 توسط غریبه ای آشنا |
|
|
اگر ما خود را منجی عالم ندانیم، عالم نجات خواهد یافت.
|
|
+ نوشته شده در
90/09/24ساعت 21:34 توسط غریبه ای آشنا |
|
|
بی پروایی پروانه مقدمه ی پرواز اوست.
پروازی که با چشیدن جرعه ای از شعله ی شمع آغاز می شود. |
|
+ نوشته شده در
90/09/21ساعت 22:28 توسط غریبه ای آشنا |
|
|
قلبی که در این بدن می تپد در بدن دیگر هم می تواند تپیدن.
مراقب خودمان باشیم تا با کارها و حرفهایمان، قلبمان را در دیگر بدنی پیوند نزنیم. و من آن قلب پیوند خورده ام! |
|
+ نوشته شده در
90/09/15ساعت 17:20 توسط غریبه ای آشنا |
|
|
حکایت من، حکایت آن میوه ی رسیده ای است که به صورت زمین خورده است و له شده؛ و دیگر کرم ها امانش را بریده اند!
|
|
+ نوشته شده در
90/09/15ساعت 17:18 توسط غریبه ای آشنا |
|
|
میوه ها هنگام طوفان چه حالی دارند؟ میوه هایی که منتظر دستان مهربانی هستند که آنان را بچیند؛ اما طوفان به پایشان می پیچد و به صورت به زمینشان می زند.
|
|
+ نوشته شده در
90/09/15ساعت 17:17 توسط غریبه ای آشنا |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
محصول تو امروز می رسد و محصول من فردا. پس به نفع هر دوی ماست که امروز من به تو کمک کنم و تو هم فردا به کمک من بشتابی. ولی من به تو لطفی ندارم و می دانم تو نیز چنین هستی. پس به خاطر تو رنجی را بر خود هموار نمی کنم، و می دانم اگر به امید این که تو نیز زحمت مرا پاسخ گویی در کنارت رنج کار را بر خود هموار کنم، نومید خواهم شد و بیهوده دل به قدردانی تو بسته ام. پس تو را وا می گذارم با کار خود و تو نیز با من چنین کنی. فصل می گذرند و ما بی بهره از اعتماد متقابل و امنیت، هر دو خرمن خود را از دست می دهیم. دیوید هیوم
|
| پیوندهای روزانه |
|
وب نوشت های یک پسر شیمیایی آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|