|
خدایا چنان کن سرانجام کار تو خشنود باشی و ما رستگار
|
که این ازعزت وعظمت اوست
ومن نیز در دیدگان مادرم نتوان گریستم.......
شمع تا کی می تواند سوختن؟!
نه سوختن از عطش آتش خویش بلکه سوختن از سوختن پروانه بی پروا!
سوختن از عشق پروانگان دل در کف گرفته
که جز شعله عشق او نمی بینند و می آیند و می سوزند
سوختن از این سوختن!
و که می داند به شمع چه می گذرد که هم از درون می سوزد و هم از بیرون!
هم از شعله خویش می سوزد و هم از سوختن پروانه!
و عجیب حکایتی است این حکایت شمع فروزان و پروانه ی شعله ور...
"امروز و يا بهتر گويم امشب ، سر يک چهار راه، پشت چراغ قرمز، کودکي را ديدم 8 يا 9 ساله، در ميان انبوهي از ماشين ها، با غم و اندوهي که چهره اش را پوشانيده بود، در بي عدالتي محض، سخن از عدالت مي کرد!!! حال خواسته يا ندانسته!!! بهتر گويم تراکت هاي تبليغاتي کانديداتورهايي را پخش مي کرد که سخن از عدالت مي زدند و داعيه دار آن بودند، و از عدالت اين مدعيان عدل همين بس که کودکي را به واسطه فقر و رفع مايحتاج عجين کرده بودند، عکس هاي رنگي خود را با لباس هاي شيک و رنگ وارنگ به دست اين کودک رنگ پريده با لباس هاي رنگ و رو رفته داده بودند تا کرسي مجلس را به دست اورند و حرف خود را به کرسي بنشانند و اين بي عدالتي سرآغاز بي عدالتي هايشان باشد...

نمي دانم اين کودک نسبت به ماشين هاي اطرافش، به اين کاغذ ها و تراکتها، اين پوسترهاي رنگي و شعارهاي قشنگ چه احساسي داشت؟
شايد ساعاتي ديگر وي براي گرم کردن خود دنبال تکه پاره اي از همين اوراق در جوي خيابان جست و خيز کند ، تا آتشي بنا سازد و سوز دلش را در اين سوز شب با سوز آتش مرهمي بخشد...
شايد صفحه اي از همين اوراق دفتر مشقش باشند....
شايد برگي از همين کاغذها زيرانداز و رخت خوابش...
و نمي دانم چرا در ميان انبوه ماشين ها، در ميان اندوه عميق دل، آنگاه که با رخسار رنگ پريده اش مرا نگريست، پوزه خندي به من زد و سر پايین گرفت و رفت...
۸۶/۱۲/۲۳
نمی دونم کی بود، همین چند وقت پیش بود، که یه خواب دیدم...
حالا تصاویر اون خواب مثل یه فیلم میاد جلو چشامو میره...
خواب دیدم که آقا جون مریض، تو بیمارستان بستری شده، تا اینکه فوت میکنه، بعد همه جا سیاه میشه، همه سیاه می پوشن، اکثریت گریه می کنند و ناراحتن، همه می آنو تسلیت میگنو میرن...
این خواب خیلی تاثیر بدی رو من داشت ، هنوز دارم گیج می زنم...
الان که بیدارم هر چی می گردم آقا جونو نمی بینم
اینقدر چشم به در دوختم تا اینکه خسته شدم اما اون نیومد، نگام به قاب عکس تو طاقچه افتاد، تمام خستگیم تموم شد، عکس آقا جون بود که دستشو زده بود زیر چونش با یه تبسم شیرین، جلف و شیطنت آمیز منو نگاه میکرد، تو عکس آقا جون غرق بودم، تمام خستگیم داشت تموم می شد، یهو نگام افتاد به نوار مشکی کنار قابش، تمام دلم پایین ریخت...
با خودم گفتتم، این عکسو نوار مشکی مال اون خواب، من که بیدارم، نکنه اون خواب، خواب نبوده و من بیدار بودم، بعد گفتم نه امکان نداره،مگه میشه؟ عمراً...
بعد گفتم پس من دوباره خوابم، بهتره گوشمو یه فشار بدم تا از خواب بیدار شم،
اما الان چند روزه هر چی گوشمو میکشم، می زنم تو گوشم...
بی فایده هست، از خواب بیدار نمیشم
کاشکی یکی پیدا میشد و منو از خواب بیدار می کرد...